تبليغاتX
بازيگر خاطرات ماييم

بازيگر خاطرات ماييم

bazigar khaterat mayim

من نمي دونم چرا تا به يكي ميگي عاشقت شدم زود خودشو مي گيره كسي كه به من يكي نگفته اما اگه مي گفت خوشحال ميشدم تويه كلاس ما نگين عاشق شبنم شده و مستقيم اين حرفو زده اما شبنم با وجود اينكه من احساس مي كردم يه علاقه و غيرت خاصي روي نگين داره با اين حرف نگين خودش رو گرفته يكي تويه كلاسه اسم سارا عاشق بنده شده سركلاس حواسش به منه واسه همين مايه ي خنده ي دوستام شده يه بار سر زنگ ورزش (تويه يه گروهه واليباليم)بنده به عنوان نخود تويه زمين گاهي در بازي مي دويدم گاهي اون وسط چارزانو مي نشستم گاهيم توپ به كله ي بنده اصابت مي كرد كه ناگهان سارا خودش را در بغلم انداختو يه چندتا حرف محبت اميز گفت كه نگين با ديدن اين صحنه  اي اي مي كردو دوستاي سارا كه4 نفرشون از تعجب بهم نگاه مي كردند من برعكسه شبنم با اين كه از اول ازين حالم بهم ميخورد خدا شاهده بيشتر از بقيه تحويلش گرفتم اما شبنم....

داشتم تويه راهرو با نگين درباره ي شبنم حرف ميزدم نگين مي گفت واسه تقلب باهام خوب ميشه اما بعد تقلب رهام مي كنه و من بهش ثابت مي كنم كه شبنمه به من نياز داره نه من. با وارد شدنمون تويه كلاس  نگين بلند گفت من بهش ثابت مي كنم

سمت شبنم كه روي صندلي معلم لم داده بود و درس مي خوند رفتم اما توجهي به حرفام نداشت تا پرسيد:پريسا نگين چيو مي خواد ثابت كنه

من_قضيه فيثاغورثو

شبنم_مسخره نشو جمله ي اخرشو نفهميدم (ببين سرش تويه كتاب بوده اما حواسش به نگين بوده)

من_گفتم كه فيثاغورث اشتباه كرده نگين مي خواد درستش كنه

شبنم- نمي خواد منو بپيچوني داري دروغ ميگي

.اين قدر رو مخم رفت ات واسش گفتم كه اونم به نگين رفت گفت من دوست نداشتم ان چيزا رو به پريسا بگي و يه بهونه واسه حرف زدن با نگين.

نتيجه مي بينيد ادما رو به حرفاي هم ديگه غير مستقيم توجه مي كنند و خيلي هم ازهم خوششون مي يادا اما وقتي رو به روي هم هستن خودشون روميگيدن من ميگم چرا تا يكي بهت ميگه عاشقت شده خودت رو مي گيري؟ واقن چرا؟



نوشته شده در 23 Jan 2012ساعت 9:13 PM توسط darya| |

من چشم دوختم به اين پرچم ها ي سبز به اين نوشته هاي نوراني به اين علم ها كه تويه دستاي عاشقات بود و اونو سرماي سخت رو روي تنشون حس مي كردن اما هيچ لرزشي تويه صداشون نبود و حسين حسين رو محكم روي لب هاشون مي نشست انگار اسمت تويه اين سرما واسشون مثه بخاري بود و گرمشون مي كرد وقتي تويه اون تاريكي به چشماي اون زنا نگاه كردم ديدم عشق موج ميزنه و واقن دل كندن از مجلس تو واسم سخت بود نمي دونستم چرا اما حس مي كردم گرد عشقت روي قلبم نشسته و بيشتر و بيشتر ميشه واسه يه لحظه حس كردم يه چيز عجيب مثل خدا داره تويه قلب همه ي اون زنا جوونه مي زنه حس نگاه اون زنا يه رنگ ديگه بود رنگ عشق رنگ واقعيت احساس. وقتي چراغ ها ي خاموش روشن شد تازه به خودم اومدم وديدم اون قدر منو محو خودت كرده بودي كه من صداي ناله هاي زن ومرد رو نشنيده بودم و سقف مسجدمون با نور هاي سبز روي علم كه روي لوستر ها افتاده بود با ادم حرف مي زد حس مي كردي مي خواد تصوير چيزي رو نشون بده ولي به حسمون اعتنا نكرديم و چراغ ها روشن شد ان وقت بود كه پشيماني اويزون گردنمون شده بود ونسيمي كه مي يومد دلا رو به سمت عشق خدايي مي برد تويه اون حال و هوا هيچ كس كسي رو نمي ديد همه توي اين حال بوديم كه فقط تنها خودمونيم كه توي مسجد تنه نشسته و غرق تو شده انگار نه انگار تويه اون شلوغي كه دستات روي پاهاي يكي ديگه بود فقط خودت و دلت رو مي ديدي


نوشته شده در 9 Dec 2011ساعت 5:46 PM توسط darya| |

من از خودم دورم
                                               تو ديگر از من دوري نكن

من با غرورت مي ميرم                                                                                                                                                          بيا و غرورت را بشكن

بذار خواب با تو بودن

                                                تويه بيداري هام هم باشه
بذار ايت بيت ها و شعرها

                                                   قربوني عشق نافرجام نشه
بذار نگاهت را قاب كنم

                                                   و روي ديوار قلبم بذارم

من شكستم پس تو هم بشكن

                                                      اين غرور شكستني ست

دوري تو از دوري من

                                                       خيلي خيلي دور تر است

بذار فاصله ي اين دوريها

                                                           به اندازه ي نقطه بشه

بذار و قهوه اي نكن شعر را


بر عكس پارسال زياد دوست موست پيدا نكردم اخه همشون مغرورنو خودشون رو مي گيرن

خييييلي بده راستي اون دختره كه عاشقش شده بودم(مريم) اون و دوستاش(شامل8تاشون) تجربي

رفتن اما من و شادي رياضي رفتيم مريم بيچاره فك مي كنه قضيه عشق و عاشقي بنده واقعي بود سر

صف كه مي بينمش اشوه مي يادو خودش رو مي گيره واي از اين حركاتش اين قدر مي خنديم كه

نگو تازه دوستاش چه جدي گرفتن مي خوان بنده رو سر كار بذارن درحالي كه خودشون خيلي وقته سر كارن.

نخ شلوار

سر كلاس رياضي نشسته بوديم من بين شادي و نسيم بودم يهو توجهم به شادي رفت كه مشغول ور

رفتن به لباسش بود

من-شادي تويه شلوارت چي كار مي كني؟!!!

شادي-نخ شلوارمه اذيت مي كنه. دوتايي اونم سر كلاس رياضي تازه رديف اول تو شلوارش

رفتيم هر چي نخ رو مي كشيديم بازم ادامه داشت مگه حالا اين نخ تموم مي شد !اقا منم نسيمو خبر كردم سه تايي اين نخو مي كشيديم اما نخه تموم نمي شد اين قدر نخ ها رو كشيديم حالا

نيست يكي بياد به ما سه تا بگه ادماي به بلوغ فكري رسيده اين نخ رو با قيچي بچينيد. بعدشم كه يادمون

افتاد مگه حالا نخه پاره مي شد بلاخره با دندون كشيدن و اينا نخه پاره شد منم ديدم نخه حيفه بردم به

عنوان نخ دندون استفاده مي شه ..

يه ضدحال: سر كلاس ديدم يه خودكار صورتي تو جامداديه شاديه گفتم اين خودكاره چقدر اشناس حتما مال نسيمه كه يه لحظه از جامداديش غافل شده و شادي ازش كش رفته نقشه كشيدم به خودكاره دستبرد بزنم يعني منم بيام از شادي كش برم خودكار رو داشتم ازش بر مي داشتم كه نگام كرد و گفت پريسا بيا خودكارتو بگير. مات و مبهوت موندم داشتم به خودكار خودم دستبرد مي زدم مي گفتم چه قدر خودكاره اشناس هااا!

نوشته شده در 17 Oct 2011ساعت 10:2 PM توسط darya| |

چون وقتمون بهم نمي خوره اينجا نوشتم بتوني فوضوليكنيتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , در وبلاگ

معلم رياضيمون قراره امتحان گذاشت گفت:هركس بالاترين نمره(20)بياره يه جايزه مدير بهش ميده.حالا امتحانو اون ميگيره مدير بدبخت بايد جايزه بده خانم براتي رو هم كه ميشناسي اگه نفر اول كنكور بشي شايد يه پاكن جايزه بده.


بالاترين نمره ي كلاس رو مي خواست معرفي كنه همه به افتخارش دست زديم تصاوير جديد زيباسازی بگو كي بود فاطي بود تازه اونم 12شده بود همه بهش افرين مي گفتن و باورمون نمي شد 10هم زيادمون بود منم تشويق كنين 1شدم همينم از رو دست ريحانه تقلب كردمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , در وبلاگ همه شادي مي كرديم وكسي حواسش به معلمه نبود يهو معلمه گر گرفت وگفت:خجالت بكشين بهتون دوساعته دارم تيكه مي ندازم كه شماها با12 يه چيزي ميشين اونوقت جدي مي گيريدو تازه خوشحالي هم مي كنين!!

ما هم رفتيم تويه كوچه علي چپتصاوير جديد زيباسازی

بيچاره معلمه اينجوريش رو ديگه نديده بودتصاوير جديد زيباسازی

ت:واسه زنگ اول منو احمدوريحون وفاتي وسجده(وارد شده جديدن كلاسارو پيچ ميده) با هميم و زنگ شيمي من وفاتي و سجده(گفتم كه پيچ مي ده)زنگ فيزيك هم من وفاتي و خواهر اسماعيلي وسجده(اگه استخاره كنه و بياد)با هميم

زنگ اول ريحانه وساجده نبودن زنگ خورده بود و داشتيم واسه شيمي مي رفتيم فاتي بي انكه به بنده محل بذاره روبه احمد مي گه:زنگ بعد تنهام. اتوسا :دريا كه هست.فاتي يه نگاه به بنده مي كنه و بعد يك ماه مي گه نمي دونستم تويه كلاس شيمي هستي!! .مي دونه من همه كلاسا رو مي يامتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , در وبلاگ و خودشم حاضر غياب مي كنه و ليست رو تحويل ناظم ميده اما باز ميگه نديدمت.

يه چيز رويه اعصابه تحملش رو ندارم تصاوير جديد زيباسازی خيييييلي زبون داره من كه پسراي فاميل جلو زبونم كم مي يارن جلوي اين يكي ضايع مي شم.

سر كلاس نمي دونم درباره ي چي حرف مي زديم واسه اينكه كم بياره گفتم: خواهرمن از رووساي دانشگاهه(اصلا خواهر ندارم)

ف_اوووه منم پيشنهادهاي خارج رو كه رحيمي بهم پيشنهاد استادي داد نپذيرفتم

من_كي؟

ف_همين ديروز

من-اهان اره تويه سيچون ديدمتون داشتين حرف مي زدين

ف_دريا رحيمي خارجه نه ايران

دركل ضايع شديم رفتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , در وبلاگ اين معلم شيمي هم مزاحم حرف زدن ما وسط كلاس بودتصاوير جديد زيباسازی (جديدن جاي معلم وشاگرد عوض شده) هي چشم غره مي رفت ساكت باشيم اما چون در حال گفتوگو وخنده بوديم زياد بهش محل نمي داديم اونم بس غره رفت خسته شد تصاوير جديد زيباسازی تا اخر كلاس ديگه كاري به كارمون نداشت

ف_خونتون كجاست؟مي پرسه خودشم به جاي من جواب ميده ميگه اهان همون خونه خرابه سر كوچه(ادم عاقل تو كه خودت جواب مي دي چرا مي پرسي)

من_(منم كم نياوردم) اهان همون رو مي گي كه خرابش كرديم برج ميلاد ساختيم

ف_برج ميلاد چند ساله ساخته شده

منم واسه ايكه ضايع نشم درومدم گفتم:خوب اين برج ميلاد 2ست

نمي دونم واسه چي هرهر مي خنديد معلم شيمي هم ازما خوشش اوده بود باهامون گرم مي گرفت و مي خنديديم كلا كل كلاس بي خيال درس شديمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , در وبلاگ


نوشته شده در 12 Aug 2011ساعت 3:44 AM توسط darya| |


 شكر سجده اومد

نوشته شده در 12 Aug 2011ساعت 3:22 AM توسط darya| |

اين شعر رو به ياد همكلاسيم كه فك مي كرد عاشقش شدم گفتم ولي نمي دونم چرا سر از رمان غزال در اوردم



قلبم را باران شست

پاك پاكم هيچ حسي ندارم

 نه نفرت نه عشقي ونه درد بي دارويي

باران همه را باخود برد

حتي با نگاه به يك پروانه ي در حال پرواز

به ياد تووان شهر غريب نمي افتم

حتي با نگاه به چهره ي معصوم يك كودك

به ياد مهرباني پدرانه ات نمي افتم

حال هر كدام ازما دوريم از هم

من در  دريايي با كودكم غرق بودم

قايقي را ديدم و به سوي ساحل امدم

اما تو كه نمي دانم كجايي

حتما روزي به ياد لبخند كودكت مي گريي

حتما روزي دست به گردن پشيماني مي زني

اما براي تو لبخند دوباره ي خورشيد نزديك نيست

تو دوري............. خيلي دور...............

جاده ي ميان قلب من و تورا بستند

 نگرد كه پيدايم نمي كني

دنبال جاده خاكي هم نگرد

دورتا دور قلبم را با اشك چشمانم دريا بستم

فقط دلم مي سسوزد براي پيوند قلبهايمان

كودكي زيباوچشماني خيره به دريايي ابي

كه با دست وپاهاي كوچكش مي دود ميان اهوها

فقط به يادت بسپار                 به جاي دست گرمت خريدي غم را براي او

نوشته شده در 6 Aug 2011ساعت 11:54 AM توسط darya| |

به يادت هنوز مي نويسم

هنوز به پرنده ي زندوني دل  دلداري مي دهم

دلداري مي دهم كه او روزي مي ايد

اوبا كليد محبتش دراين قفس را باز مي كند

وتو باز در اسمون چشمانش پرواز مي كني

اما منو اين پرنده مي دانيم

هيچ گاه به اون كليد نمي رسي

چرا كه تو با خوبي ها دشمني

با وجوداين هيچ گاه ازنيامدنت حرف نزديم

انتظار در چشم

وگيج بودن قلب در احساس

صداي شكسته شدن قلبم به گوش مي رسد

اما باز دم نمي زنم

نمي دانم شايد اين انتظار برايم عادت است

خسته ام وچيزي نمي دانم

فقط مي دانم مي خواهم با اين عادت خداحافظي كنم

خسته ام مي خواهم از اشك چشمانم فرار كنم

مي خواهم به دنبالت بيايم امانمي توانم

قلبت ازمن دور است............خيلي دور

نوشته شده در 26 Jul 2011ساعت 10:27 PM توسط darya| |

Design By : سه سوت دانلود